Site icon NNPress

امنیت گم‌شده؛ تجربه یک خبرنگار زن افغان از ترس و تهدید در تبعید

استانبول، نومبر ۲۰۲۴ – در یک صبح سرد و خاکستری زمستان استانبول، راهی ساختمانی شدم که زمانی نماد پیوند رسمی میان مردم افغانستان و دولت‌شان بود: کنسولگری افغانستان در محله لوکس لونت. ساختمانی مجلل در یکی از قیمتی‌ترین و شیک‌ترین مناطق شهری، اما اکنون تنها بازتابی است از حاکمیت طالبانی بر خاکی اشغال‌شده حتی خارج از مرزهای افغانستان.

رفتم تا پاسپورتم را تمدید کنم. تصمیم سختی بود. نمی‌خواستم با نهادی سر و کار داشته باشم که تحت کنترل کسانی‌ست که دستان‌شان به خون هزاران انسان بی‌گناه آغشته است. اما ناچار بودم؛ برای تمدید اقامت قانونی‌ام در ترکیه، باید پاسپورتم معتبر می‌بود.

اسناد را جمع کرده بودم: کاپی تذکره، اقامت، و عکس بیومتریک. مسافت طولانی از حومه استانبول را طی کردم و با احساساتی در هم شکسته، به درب ورودی کنسولگری رسیدم. انتظار داشتم، مطابق عرف دیپلماتیک، نگهبانی در محل باشد، هویتم بررسی شود، یا دست‌کم کسی بپرسد برای چه آمده‌ام. اما کلبه نگهبانی خالی بود. سکوت و بی‌نظمی، اولین تصویری بود که از این نمایندگی دیدم. به‌سادگی، بدون هیچ بازرسی، وارد محوطه شدیم.

در حویلی، جمعی از مردان، زنان، سالخوردگان و کودکان ایستاده یا نشسته بودند؛ چشم‌هایی خسته، بی‌امید، و دست‌هایی که دوسیه‌ها را به سینه چسبانده بودند. هیچ سیستمی برای نوبت‌دهی یا راهنمایی وجود نداشت. مردم سردرگم بودند و کارکنان، با رفتاری از بالا به پایین، گویی نه به هم‌میهنان خود، که به زیردستان در یک اردوگاه نظامی پاسخ می‌دادند. کنسولگری افغانستان در دوران جمهوریت برای مدتی دارای سیستم نوبت‌دهی دیجیتال بود، اما حالا همه‌چیز به ابتدایی‌ترین شکل ممکن انجام می‌شد.

ما را به در پشتی هدایت کردند. همان‌جا بود که قلبم از جا کنده شد: دیگر از بیرق سه‌رنگ افغانستان خبری نبود. در جای آن، بیرق سفید طالبان، نماد خشونت، زن‌ستیزی و واپس‌گرایی در کنار درب کنسولگری در اهتزاز بود. مقابل همان بیرق، جایی بود که باید منتظر می‌ماندیم. هر لحظه نگاه‌ام به آن پارچه سفید می‌افتاد، نفسم تنگ می‌شد. اشک در چشمانم حلقه زد. همان‌جا بود که احساس کردم دوباره در کابل هستم. زنی در خیابان، با شلاق طالب بالای سرش.

وقتی نوبت‌مان شد، اسناد را تحویل دادم. مأمور مربوطه نگاهی به اسنادم انداخت. مشخص شد خبرنگارم، فعال حقوق بشر، و از منتقدان صریح طالبان. این شناخت، برای برخوردی متفاوت کافی بود. بی‌دلیل، ساعت‌ها منتظرنگه‌مان داشتند. هیچ پاسخ روشنی نمی‌دادند. اضطراب در چهره‌ام نمایان بود. تصور می‌کردم ممکن است سناریویی در جریان باشد.

سرانجام صدایم کردند. مردی با لحن تحقیرآمیز گفت: «این عکس را نمی‌پذیریم. حجاب نداری. باید چادر سرت باشد. برو عکس چادردار بیار.» صدایش بلند و خشن بود، گویی یک متهم را توبیخ می‌کند، نه یک مراجعه‌کننده مدنی را.

شوکه شدم. باورم نمی‌شد. در قلب ترکیه، کشوری که نزدیک به یک قرن پیش با اصلاحات آتاتورک، حجاب اجباری را لغو کرد و آزادی پوشش را به‌عنوان بخشی از برابری زنان و مردان به رسمیت شناخت، نمایندگی یک حکومت غیررسمی برای زن افغان تعیین می‌کرد که چه بپوشد. در همان لحظه به تاریخ کشور میزبان فکر کردم که چگونه با اصلاحات بنیادین، زنان حق آموزش، حق رأی و حضور در عرصه عمومی را یافتند. و به افغانستانی اندیشیدم که روزگاری امان‌الله خان، همانند آتاتورک، در تلاش برای گشودن درهای آزادی به روی زنان بود؛ اصلاحاتی که هرچند با مقاومت سنت‌گرایان ناتمام ماند، اما نشان داد افغانستان نیز می‌توانست مسیری متفاوت از امروز داشته باشد.

تحمیل حجاب اجباری در چنین سرزمینی، نه‌تنها توهین به من، بلکه یادآوری تلخ عقب‌گردی بود که طالبان بر زنان افغان تحمیل کرده‌اند؛ گویی همه دستاوردهای آزادی و برابری، چه در ترکیه آتاتورکی و چه در آرزوهای امان‌الله خان، در برابر این ایدئولوژی سیاه، نادیده گرفته می‌شود.

اما موضوع فقط حجاب نبود. این برخورد، تهدیدی پنهان بود. نشانه‌ای بود که طالبان می‌دانند من که هستم. اطلاعاتم را دارند. می‌توانند مرا بشناسند، علامت‌گذاری کنند، و اگر بخواهند، تعقیب.

در آن لحظه فهمیدم که حتی در تبعید هم امنیت ندارم. من یک خبرنگارم و این یعنی هدفی آشکار برای طالبان؛ کسی که روایت‌هایشان را به چالش می‌کشد و جنایاتشان را مستند می‌کند. در چنین شرایطی، هر اتفاقی ممکن است برایم بیفتد: از تهدید مستقیم و خشونت فیزیکی گرفته تا اقدامات پنهانی برای بی‌اعتبار کردن یا حذف من. حتی خطر بازداشت یا دیپورت دوباره به کشوری که از آن گریخته‌ام، واقعی است؛ اتفاقی که برای بسیاری از پناه‌جویان دیگر افتاده و می‌تواند برای من نیز تکرار شود.

این حس ناامنی فقط یک نگرانی لحظه‌ای نیست؛ سایه‌ای است که از لحظه ورود به کنسولگری تا روزها بعد بر من سنگینی می‌کند. می‌دانم که خروج از آن ساختمان به معنای خروج از میدان دید آن‌ها نیست. گویی دیوارهای کنسولگری امتداد پیدا کرده‌اند تا خیابان‌ها و حتی خانه‌ام را هم در بر بگیرند.

با چشمانی پر از اشک، از ساختمان خارج شدم. نمی‌خواستم ضعفم را ببینند. با سرعت از آن‌جا دور شدم، اما درونم پر از درد بود. به دختران و زنان افغان فکر می‌کردم. به کسانی که صدایشان دیگر شنیده نمی‌شود. امروز فهمیدم من هم یکی از آن‌ها شده‌ام؛ حتی در تبعید.

ازعکاسی یک چادر گرفتم. پیش کمره ایستادم، اما تصویر واقعی من چیزی نبود که در عکس بیفتد؛ زنی بود شکسته، خسته، تحقیرشده. برای گرفتن یک پاسپورت، ناچار شدم کرامتم را زیر پا بگذارم. این نه یک روند اداری ساده، بلکه تحمیل یک اراده بود؛ اراده‌ای که حتی هزار کیلومتر دورتر از افغانستان نیز در تعقیب ماست.

طالبان مرا می‌شناسند. دیگر مطمئنم. اگر در ترکیه، در کشوری که باید امن باشد، اینگونه برخورد می‌شود، چه تضمینی برای فردای من وجود دارد؟ کجا امن است، وقتی در کنسولگری‌شان هم از آزادی خبری نیست؟

کنسولگری افغانستان در استانبول دیگر نمایندگی یک کشور نیست، بلکه بازوی یک حکومت سرکوبگر فراملی است. خانه‌ای‌ست برای کنترل، تهدید و تحقیر زنان افغان، حتی در تبعید.

در آن عکس لبخند زدم؛ نه از سر شادی، بلکه لبخندی بود از جنس مقاومت. به ریش‌شان خندیدم، تا به آن‌ها یادآوری کنم که زن افغان تسلیم نمی‌شود. آن لبخند، نماد قدرت بود؛ پیامی روشن به آنان که گمان می‌کنند می‌توانند ما را خاموش کنند: شما رفتنی هستید، و ما برای پایان شما مبارزه می‌کنیم.

Exit mobile version